زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسب اب کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه اش درحال آویزان کردن رخ تهای شسته است و گفت: لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس شویی بهتری » «. بخرد همسرش نگاهی کرد اما چيزی نگفت. هربار که زن همسایه لبا سهای شسته اش را برای خشک شدن آویزان م یکرد زن جوان همان حرف را تکرار می کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لبا سهای تميز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «! یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده » «! من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجر ههایمان را تميز کردم » : مرد پاسخ داد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:26 توسط مهدي مولوي
|
گنجشک
با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را
از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من
تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را
در خود نگاه میدارد….. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا
نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن
گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی
ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟
لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری
در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از
کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته
به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش
فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 12:2 توسط مهدي مولوي
|
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند . ----------------------------------------------------------- به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد . « دکتر علي شريعتي»
عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد... و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛ سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است , دکتر علي شريعتي ----------------------------------------------------------- زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ..... ----------------------------------------------------------- اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست ----------------------------------------------------------- عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني . ----------------------------------------------------------- اگر مثل گاو گنده باشي، ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي، بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند ----------------------------------------------------------- آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش ----------------------------------------------------------- هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود هر لحظه دردي سر بر ميدارد و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميکند اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟ ----------------------------------------------------------- دکتر شريعتي : «کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم ----------------------------------------------------------- هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:0 توسط مهدي مولوي
|
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آآواريوم ساخت و با قراردادن يک ديوار شيش هاى در وسط آآواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى کهغذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرىنمى داد.او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر باربا ديوار نامريي آه وجود داشت برخورد مى کرد، همان ديوار شيش هاى کهاو را از غذاى مورد علاق هاش جدا مى کرد…پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دستبرداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهىکوچک، امرى محال و غير ممکن است!در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگرا باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حملهنکرد و به آن سوي آآواريوم نيز نرفت!می دانيد چرا ؟ديوار شيشه اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارىساخته بود که از ديوار واقعى سخ تتر و بلن دتر مى نمود و آن ديوار، ديواربلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند وغير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش …
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:45 توسط مهدي مولوي
|
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين آهعكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي آرد .بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از آنار تخته سنگي ذشتند .بسياري هم غرولند مي آردندآه اين چه شهري است آه نظم ندارد. حاآم اين شهرعجب مرد بي عرضه ايست و ... با وجود اين هيچ آس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي آه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديكسنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جادهبرداشت و آن را آناري قرار داد .ناگهان آيسه اي را ديد آه زير تخته سنگ قرار دادهشده بود ، آيسه را باز آرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا آرد. پادشاهدر ان يادداشت نوشته بود :"هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:44 توسط مهدي مولوي
|
روزی مردی ثروتمند در اتومبيل جدید و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کمرفت و آمدی می گذشت .ناگهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت اوپرتاب کرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد .مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پياده شد و دید که اتومبيلش صدمه زیادیدیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جایی کهرادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمين افتاده بود جلب کند .پسرک گفت:”اینجا خيابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادربزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمين افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلینشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد .در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنيد که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شماپاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .اما بعضی وقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنيم، او مجبور می شود پاره آجری بهسمت ما پرتاب کند...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:44 توسط مهدي مولوي
|
١- اعداد غير ضرورى را از ذه نتان بيرون بريزيد. مثل سن، وزن، قد، ... بگذاريد دکترها نگران آنهاباشند. ما براى همين به آنها پول مي دهيم.٢- فقط دوستان شاد و سرحال خود را حفظ کنيد. افسرده ها شما را هم افسرده مي کنند.٣- يادگيرى را هرگز ترک نکنيد. کامپيوتر، باغبان، صنايع دستى و خلاصه فرقى نمي کند، هر چيزىمغز بيکار، کارگاه شيطان » را ياد بگيريد. هيچگاه مغزتان را بيکار نگذاريد. بزرگى گفته است که« آلزايمر » ؟ ميانيد نام شيطان چيست «. است٤- از چيزهاى ساده و پي شپا افتاده هم لذّت ببريد.٥- بيشتر بخنديد. بلند و طولانى. آنقدر که نفستان بند بيايد.٦- اشک هم گاهى م يآيد. تحمّل داشته باشيد و از آن بگذريد. تنها کسى که تا پايان عمر با ماخواهد بود، خود ما هستيم.٧- دور و برتان را با چيزهايى که دوست داريد پر کنيد: افراد خانواده، حيوانات خانگى، موسيقى، گياهو يا هر چيز ديگر. خانه شما پناهگاه شماست.٨- مواظب سلامتى خود باشيد. اگر خوب است آن را حفظ کنيد، اگر ناپايدار است آن را بهبودببخشيد و اگر خودتان نمي توانيد کارى کنيد کمک بگيريد.٩- از هر فرصتى براى اينکه به ديگران بگوييد دوستشان داريد استفاده کنيد.١٠ - تا وقتى زنده ايد، زندگى کنيد.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:43 توسط مهدي مولوي
|
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگى نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دور روز، تنهادو روز خط نخورده باقى بود. پريشان شد و آشفته و عصبانى نزد خدا رفت تا روزهاى بيشترى از خدا بگيريد.داد زد و بد و بيراه گفت.خدا سکوت کرد.جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت.خدا سکوت کرد.آسمان و زمين را به هم ريخت.خدا سکوت کرد.به پر و پاى فرشت هها و انسان پيچيد.خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده دور انداخت.خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد.خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال ازدست دادى. تنها يک روز ديگر باقى است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگى کن.لا به لاى هق هقش گفت: اما با يک روز؟ با يک روز چه کار م یتوان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت يک روززيستن را تجربه کند، گويى که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمی يابد، هزار سال هم به کارشنمی آيد و آنگاه سهم يک روز زندگى را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگى کن.او مات و مبهوت به زندگى نگاه کرد که در گوى دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، می ترسيدراه برود، می ترسيد زندگى از لاى انگشتانش بريزد. قدرى ايستاد بعد با خودش گفت: وقتى فردايى ندارم،نگه داشتن اين يک روز چه فايده اى داردبگذار اين مشت زندگى را مصرف کنم.آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگى را به سر و رويش پاشيد. زندگى را نوشيد و زندگى را بوييد و چنان بهوجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند می تواند ... .او در آن يک روز آسمان خراشى بنا نکرد؛ زمينى را مالک نشد؛ مقامى را به دست نياورد؛ اما ...اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روى چمن خوابيد، کفش دوزکى را تماشا کرد، سرش رابالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و براى آنها که دوستش نداشتند از ته دلدعا کرد. او در همان يک روز آشتى کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شدو عبور کرد و تمام شد. او در همان يک روز زندگى کرد. اما فرشت هها در تقويم خدا نوشتند امروز او درگذشت،کسى که هزار سال زيسته بودو تو ...تو تا کنون چقدر از عمرت را زندگى کرد های؟
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:43 توسط مهدي مولوي
|
پرستار بچه هايم را به اتاقم دعوت « يوليا واسيلي اِونا » ، همين چند روز پيشآردم تا با او تسويه حساب آنم .مي دانم آه دست و بالتان خالي است !« يوليا واسيلي اِونا » به او گفتم:بنشينيدامّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي آوريد. ببينيد، ما توافق آرديم آه ماهيسي روبل به شما بدهم اين طور نيست؟- چهل روبل .- نه من يادداشت آرده ام، من هميشه به پرستار بچه هايم سي روبلمي دهم. حالا به من توجه آنيد.شما دو ماه براي من آار آرديد.- دو ماه و پنج روز- دقيقاً دو ماه، من يادداشت آرده ام. آه م يشود شصت روبل. البته بايد نُه تا« آولي ا » يكشنبه از آن آسر آرد . همان طور آه مي دانيد يكشنبه ها مواظبنبوديد و براي قدم زدن بيرون م يرفتيد.از خجالت سرخ ش ده بود و داشت با « يوليا واسيلي اون ا » . . . سه تعطيليچين هاي لباسش بازي م يآرد ولي صدايش درنم يآمد.چهار روز مريض « آولي ا » . - سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را م يگذاريم آنارو ديگر « واني ا » بوديد فقط « وانيا » بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظباين آه سه روز هم شما دندان درد د اشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد ازشام دور از بچ هها باشيد.دوازده و هفت مي شود نوزده. تفريق آنيد . آن مرخص ي ها ؛ آهان، چهل و يكروبل، درسته؟قرمز و پر از اشك شده بود . چانه اش مي لرزيد . « يوليا واسيلي اِونا » چشم چپشروع آرد به سرفه آردن هاي عصبي. دماغش را پاك آرد و چيزي نگفت.- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل آسر آنيد.فنجان قديمي تر از اين حرف ها بود، ارثيه بود، امّا آاري به اين موضوع نداريم . قراراست به همه حسا بها رسيدگي آنيم.از يك درخت بالا رفت و آتش را پاره « آوليا » موارد ديگر : بخاطر بي مبالاتي شماآرد. ١٠ تا آسر آنيد. همچنين ب يتوجهيتانفرار آند شما مي بايست « وانيا » باعث شد آه آلفت خانه با آفش هايچشم هايتان را خوب باز م يآرديد. براي اين آار مواجب وبي مي گيريد.پس پنج تا ديگر آم م يآنيم.در دهم ژانويه ١٠ روبل از من گرفتيد...نجواآنان گفت: من نگرفتم. « يوليا واسيلي اِونا »- امّا من يادداشت آرده ام .- خيلي خوب شما، شايد …- از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي ماند.چشم هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي درخشيد .طفلك بيچاره !- من فقط مقدار آمي گرفتم .در حالي آه صدايش مي لرزيد ادامه داد : من تنها سه روبل از همسرتان پولگرفتم . . . ! نه بيشتر.- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تابه آنار، مي آنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه تا، سه تا، سه تا . . .يكي و يكي.- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .- به آهستگي گفت: متشكّرم!- جا خوردم، در حالي آه سخت عصباني شده بودم شروع آردم به قدم زدن درطول و عرض اتاق.- پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟- به خاطر پول.- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت آلاه م ي گذارم؟ دارم پولت را مي خورم؟تنها چيزي مي تواني بگويي اين است آه متشكّرم؟- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.- آن ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شماحقه مي زدم، يك حقه ي آثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي دهم. همشاناين جا توي پاآت براي شما مرتب چيده شده.ممكن است آسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟ممكن است آسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟لبخند تلخي به من زد آه يعني بله، ممكن است.بخاطر بازي بي رحمانه اي آه با او آردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را آهبرايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر آردم:در چنين دنيايي چقدر راحت مي شودزورگو بود...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:42 توسط مهدي مولوي
|
در يک سحرگاه سرد ماه ژانويه، مردى وارد ايستگاه متروى واشينگتن د یسى شد و شروع بهنواختن ويلون کرد.اين مرد در عرض ۴۵ دقيقه، شش قطعه از بهترين قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترينساعات صبح بود، هزاران نفر براى رفتن به سر کارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.سه دقيقه گذشته بود که مرد ميانسالى متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم هايش کاست و چندثانيه اى توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود به راه افتاد.يک دقيقه بعد، ويلون زن اولين انعام خود را دريافت کرد. خانمى ب یآن که توقف کند يک اسکناس يکدلارى به درون کاسه اش انداخت و با عجله به راه خود ادامه داد.چند دقيقه بعد، مردى در حال یکه گوش به موسيقى سپرده بود، به ديوار پشت سر تکيه داد، ولىناگهان نگاهى به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد.کسى که بيش از همه به ويلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله اى بود که مادرش با عجله وکشان کشان به همراه می برد. کودک يک لحظه ايستاد و به تماشاى ويلون زن پرداخت، مادر محکم ترکشيد وکودک در حال ی که همچنان نگاهش به ويلو نزن بود، به همراه مادر به راه افتاد. اين صحنه،توسط چندين کودک ديگر نيز به همان ترتيب تکرار شد. و والدي نشان بلا استثناء براى بردنشان بهزور متوسل شدند.در طول مدت ۴۵ دقيقه اى که ويلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکى توقف کردند. بيست نفرانعام دادند، بی آن که مکثى کرده باشند، و سى و دو دلار عايد ويلون زن شد. وقتی که ويلون زن ازنواختن دست کشيد و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسى متوجه شد، نه کسى تشويق کرد، ونه کسى او را شناخت.هيچکس نمی دانست که اين ويلو نزن جاشوا بل يکى از بهترين موسيقيدانان جهان و نوازند ه يکىاز پيچيده ترين قطعات نوشته شده براى ويلون می باشد.جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در يکى از تئاترهاى شهر بوستون، برنام هاى اجراکرده بود که تمام بليط هايش پيش فروش شده بود و قيمت متوسط هر بليط يکصد دلار بود.اين يک داستان حقيقى است. نواختن جاشوا بل در ايستگاه مترو توسط روزنامه واشينگت نپستترتيب داده شده بود، و بخشى از تحقيقات اجتماعى براى سنجش توان شناسايى، سليقه واولويت هاى مردم بود.نتيجه: آيا ما در شرايط معمولى و ساعات نا مناسب، قادر به مشاهده و درک زيبايى هستيم؟لحظه اى براى قد ردانى از آن توقف م یکنيم؟ آيا نبوغ و استعدادها را در يک شرايط غير منتظرهمی توانيم شناسايى کنيم؟يکى از نتايج ممکن اين آزمايش می تواند اين باشد:اگر ما لحظه اى فارغ نيستيم که توقف کنيم و به يکى از بهترين موسيقيدانان جهان که در حالنواختن يکى از بهترين قطعات نوشته شده براى ويلون است گوش فرا دهيم، چه چيزهاى ديگرى راداريم از دست م یدهيم؟
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:42 توسط مهدي مولوي
|
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت...زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قيمتو غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد . بسيار مراقبش بود و تنه ا بهترین چيزها رابه او می داد.زن سومش را هم خيلی دوست داشت و به او افتخار ميکرد . پيش دوستهایشاو را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردیدیگر برود و تنهایش بگذاردواقعيت این است که او زن دومش را هم بسيار دوست می داشت . او زنیبسيار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناهمی برد و او نيز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بيرونبياید.اما زن اول مرد ، زنی بسيار وفادار و توانا که در حقيقت عامل اصلی ثروتمندشدن او و موفق بودنش در زندگی بود ،اصلا مورد توجه مرد نبود.با اینکه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را درخانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هيچ توجهی به اونداشت.روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهميد که به زودی خواهدمرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشيدو با خود گفت:"من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بميرم دیگر هيچ کسی را نخواهم داشت ، چهتنها و بيچاره خواهم شد"!بنابرین تصميم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهایيش فکری بکند . اول ازهمه سراغ زن چهارم رفت و گفت ": من تورا از همه بيشتر دوست دارم و ازهمه بيشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ،حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنهانمانم؟"زن به سرعت گفت :" هرگز" همين یک کلمه و مرد را رها کرد.ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:"من در زندگی ترا بسيار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهیآمد؟" زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسيار خوب است . تازه من بعد ازتو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بيشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت ": تو هميشه به من کمک کرده ای . این بارهم به کمکت نياز شدیدی دارم شاید از هميشه بيشتر ، می توانی در مرگهمراه من باشی؟" زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد.من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بيایم اما در مرگ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.در همين حين صدایی او را به خود آورد: "من با تو می مانم ، هرجا که بروی "تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیهبيمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش کرده بود و هيچزیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاج ر سرش را به زیر انداخت و آرامگفت": باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه ميکردم و مراقبت بودم"...در حقيقت همه ما چهار زن داریم!الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردناو بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر همبرایت عزیز باشند وقتی بميری به دست دیگران خواهد افتاد.ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صميمی و عزیزباشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهيم و تمام وقت خود را صرف تنو پول و دوست می کنيم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعيف ودرمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه م ا باشد اما دیگر هيچقدرت و توانی برایش باقی نمانده است
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:41 توسط مهدي مولوي
|
نحوه واكنش شما به شرايط و وضعي ت هايى كه در زندگى برايتان پيش م ى آيد، زندگى شما را تغيير خواهد دا د .٪10 از زندگى ما را اتفاقاتى كه خودمان نقشى در پيش آمدنشان نداريم تشكيل م ى دهد و 90 ٪ بقيه بستگى به چگونگىواكنش ما به آن اتفاقات دارد.به عبارت د يگر، ما كنترلى بر روى 10 ٪ از اتفاقاتى كه برايمان روى م ى دهد نداريم . مثلاً هواپيما دير م ى رسد و برنام ه هاىپيش بينى شده ما به هم م ى خورد و يا يك راننده ب ى احتياط ممكن است با ما تصادف كن د . ما روى اين 10 ٪ كنترلىنمى توانيم داشته باشيم. اما قضيه در مورد 90 ٪ بقيه متفاوت است. آن 90 ٪ را خودمان تعيين مى كنيم.چگونه؟.... با واكنش هايمان.مثال زير موضوع را بهتر روشن مى سازد:شما در كنارهمسر و دختر كوچكتان در حال صبحانه خوردن هستي د . دخترتان دستش به فنجان چاى م ى خورد و چاى برروى پيراهن تميزى كه براى رفتن به اداره پوشيده ايد مى ريزد. شما كنترلى بر روى اين اتفاقى كه افتاده است نداشتيد.اما آنچه از اين به بعد اتفاق مى افتد را واكنش شما به اين حادثه تعيين مى كند.سناريوى اولشما بر سر دختر كوچكتان داد م ى زنيد و او را به خاطر كارى كه كرده است دعوا م ى كنيد. او به گري ه مى افتد. بعد رو بههمسرتان مى كنيد و از او به خاطر قرار دادن فنجان، نزديك لبه ميز انتقاد م ى كنيد. سپس بگومگوى كوتاهى با همسرتاندر مى گيرد. بعد با عجله به اتاق خواب م ى رويد و پيراهنتان را عوض م ى كنيد. دوباره به آشپزخانه بر م ى گرديد و متوجهمى شويد دخترتان قهر كرده و صبحان ه اش را تمام نكرده و براى مدرسه رفتن آماده نشده اس ت . در نتيجه سرويس مدرسهرا از دست داده اس ت . همسرتان بايد فوراً آماده رفتن به سر كارش شو د . بنابراين بايد خودتان دخترتان را به مدرسهبرسانيد. چون خودتان هم ديرتان شده است با سرعت غيرمجاز ران ن دگى مى كنيد و سرانجام با 15 دقيقه تأخير و دريافتيك برگ جريمه 14 هزار تومانى به مدرسه دخترتان م ى رسيد. دخترتان با عجله از ماشين پياده م ى شود و بدونخداحافظى به سوى ساختمان مدرسه م ى دود. بعد شما به سوى اداره حركت م ى كنيد و با 20 دقيقه تأخير به ادارهمى رسيد و متوجه م ى شويد كه يادتان رفته كيف تان را همراه بياوريد. روزتان با ناراحتى و عصبانيت شروع شده و درادامه هم بد و بدتر مى شود. شما براى تمام شدن ساعت كار و بازگشت به خانه لحظه شمارى مى كنيد.هنگامى كه به خانه بازگشتيد، همچنان رابطه تان با همسر و دخترتان سرد است.چرا؟ ......... به دليل واكنشى كه صبح نشان داديد.سوال: چرا روز بدى داشتيد؟جواب:الف) علتش چاى بود.ب) علتش دخترتان بود.پ) علتش جريمه شدن توسط پليس بود.ت) علتش خودتان بوديد.است. « ت» جواب درست گزينهشما كنترلى بر ريختن چاى روى پيراهنتان نداشتي د . اما واكنشى كه در آن 5 ثانيه نشان داديد علّت خراب شدن روزتانبود.بيائيد با هم سناريوى ديگرى را هم در نظر بگيريم.سناريوى دوماشكالى ندارد » : چاى روى پيراهن شما م ى ريزد. دخترتان شروع به گريه كردن م ى كند. شما به آرامى به او م ى گوييدبا سرعت به اتاق خواب م ى رويد پيراهنتان را عوض م ى كنيد و كي ف تان را بر «. عزيزم. بايد دفعه ديگه بيشتر مواظب باش ىمى داريد به آشيپزخانه بر م ى گرديد و از پنجره دخترتان را م ى بينيد كه به سمت سرويس مدرس ه اش م ى رود. او برمى گردد و براي ت ان دست تكان م ى دهد و با شما خداحافظى م ى كند. شما هم به سمت اداره حركت م ى كنيد و 5 دقيقهزودتر به سركار م ىرسيد و با همكارانتان به احوالپرسى و شوخى مى پردازيد.تفاوت را متوجه شديد؟دو سناريوى مختلف كه هر دو يك جور شروع شدند ولى پايان متفاوتى داشتند.چرا؟به دليل چگونگى واكنش شما.شما واقعاً روى 10 ٪ از اتفاقاتى كه برايتان مى افتد كنترلى نداريد. ولى 90 ٪ بقيه را واكنش شما تعيين مى كند.90 پيشنهاد مى كنيم. - در اينجا را ههايى براى اجراى اصل اگر كسى نكت ه اى منفى درباره شما گفت، مثل اسفنج نباشي د ! اجازه دهيد اين حمله مثل آبى كه بر روى شيشه ريختهمى شود دفع گردد. نگذاريد حرف هاى منفى بر روى شما تأثير بگذارند.به حوادثى كه برايتان پيش مى آيد، واكنش مناسب نشان دهيد. يك واكنش غلط مى تواند به از دست دادن يك دوست،اخراج شدن از محل كار، تحت فشار استرس قر ار گرفتن و ... بيانجامد. اگر ماشينى جلوى ماشين شما پيچيد چگونهواكنش نشان مى دهيد؟ آرامشتان را از دست مى دهيد؟ فشار خونتان بالا مى رود؟ با او دعوا مى كنيد؟ ناسزا مى گوئيد؟بوق مى زنيد؟ .... آيا اگر چند ثانيه ديرتر به مقصد برسيد آسمان به زمين م ى آيد؟ پس چ ر ا اجازه م ى دهيد حركت اشتباهيك راننده تمام روزتان را خراب كند.اگر هواپيما تأخير دارد و شما به كارتان نم ى رسيد چرا بيخود با پرسنل فرودگاه بحث م ى كنيد؟ آن ها كه كنترلى روى اينمساله ندارند . از وقتى كه به دست آورد ه ايد براى مطالعه، آشنا شدن با مسافران ديگر و ... استفاده كنيد . استرس تنهاكارها را خراب تر مى كند.90 را هميشه به ياد داشته باشيد و بيخود عصبانى نشوي د . آن را به كار ببنديد و نتايجش را ببيني د . امتحانش - اصل مجانى است. تنها عده كمى اين اصل را به كار مى بندند. به كار بستن اين اصل مى تواند زندگى شما را تغيير دهد!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:36 توسط مهدي مولوي
|
68 درصد از ازدواجهای صورت گرفته در یکی از تالارهای مشهور تهران، منجر به طلاق شده است. این آمار، همه حکایت از این دارد که 68 درصد از کسانی که جشن ازدواج خود که را در این تالار برگزار کردهاند، گفتهاند زندگیشان حتی دوام یکساله نداشته و در نهایت از یکدیگر جدا شده اند. بنابر این گزارش، طی یکسال گذشته بیش از 350 مراسم ازدواج در تالار فوق انجام شده است، که هزینههای هر مراسم از 150 میلیون فراتر بوده است. شایان ذکر است برخی از چهرههای اقتصادی و حتی ورزشی کشور نیز جشن های عروسی خود را در این تالار برگزار کردهاند. "ع .د" که از سرشناسان عرصه ورزش کشور محسوب میشود، مراسم ازدواج خود را در این تالار برگزار کرده است. در برخی از ازدواجهای این تالار که در منطقه فرمانیه تهران قرار دارد میزان مهریه در نظر گرفته شده، سکه بهار آزادی به ارتفاع قله هایی همچون هیمالیا(8000متر) و دماوند(5610) بوده است. این اطلاعات در حالی فاش میشود که مدیریت تالار مذکور قصد داشته است از کسانی که طی یکسال اخیر در تالار فوق مراسم خود را برگزار کردهاند، دعوت به عمل آورده و طی یک جشن تحت عنوان یکسالگی زندگی، از آنان تقدیر به عمل آورد که متوجه میشود 68 درصد از ازدواجهای انجام شده در تالار منجر به طلاق شده است. شایان ذکر است در یکی از این جشنهای عروسی، ارزش تقریبی خودروهای میهمانان حاضر در تالار، 17 میلیارد تومان برآورد شده است.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:43 توسط مهدي مولوي
|
اين يك داستان واقعى استدانشجويى كه سال آخر دانشكده خود را م ىگذراند به خاطر پروژه اى كه انجام داده بود جايزه اول را گرفت.او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر كنترل سخت و يا حذف ماده شيميايىتوسط دولت را امضا كنند و براى اين خواست خود دلايل زير را عنوان كرده بود: « دى هيدروژن مونوكسيد »-1 مقدار زياد آن باعث عرق كردن زياد و استفراغ مى شود.
-2 يك عنصر اصلى باران اسيدى است.
-3 وقتى به حالت گاز در م ىآيد بسيار سوزاننده است.
-4 استنشاق تصادفى آن باعث مرگ فرد م ىشود.
-5 باعث فرسايش اجسام مى شود.
-6 روى ترمز اتومبي لها اثر منفى م ىگذارد.
-7 حتى در تومورهاى سرطانى يافت شده است.
از پنجاه نفر فوق 43 نفر دادخواست را امضا كردند . 6 نفر به طور كلى علاقه اى نشان ندادند و اما فقط يك
در واقع همان آب است! « دى هيدروژن مونوكسيد » نفر مى دانست كه ماده شيميايىبود. « ما چقدر زود باور هستيم » عنوان پروژه دانشجويى فوق
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:45 توسط مهدي مولوي
|
مدت زماني پيش در يكي از اتاق هاي بيمارستاني دو مرد كه هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند . يكي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يك ساعت به منظور تخليه شش هايش از مايعات روي تختخواب
كنارتنها پنجره اتاق بنشيند.اما مرد ديگر اجازه تكان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز كش روي تخت قرار گرفته باشد.دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند، از همسرانشان ، خانه وخانواده شان ، شغل و دوران خدمتسربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي كردند.هر روز بعد از ظهر مرد كنار پنجره كه اجازه داشت يك ساعت بنشيند ، براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همانطور كه مي ديد تشريح مي كرد و آن مرد هر روز به اميد آن يك ساعت كه مي توانست دنياي بيرون و رنگ هايشرا در فكر خود تجسم كند به سر مي برد.پنجره مشرف به يك پارك سرسبز است با درياچه اي طبيعي كه چند قو و اردك در آن شنا مي كنند و بچه ها نيزقايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور كرده و بازي مي كنند. چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گلهاي زيبا و رنگارنگ عبور مي كنند. منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........در تمام مدتي كه مرد كنار پنجره اين مناظر را توصيف مي كرد ، مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آنطبيعت زيب ا را تجسم مي كرد . در يك بعد از ظهر گرم مرد كنار پنجره رژه سربازاني كه از پايين پنجره عبور مي
كردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خ ود، انگار كه واقعا آن اتفاقات و
مناظر را مي ديد.
روزها وهفته ها گذشت.........................
يك روز صبح زماني كه پرستار وسايل استحمام را براي آن ها به اتاق آورده بود ، متاسفانه با بدن بي جان مرد كنار
پنجره روبرو شد كه در كمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته ب ود. سراسيمه به مس وولان بيمارستان اطلاع داد تا
جسد مرد را بيرون ببرند.
پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت . مردي كه روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش كرد كه
جاي او را تغيير داده و به تختخواب كنار پنجره منتقل شود.
پرستار كه از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين كار را انجام داد و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل
كرد.
مرد به آرامي و با تحمل درد و رنج بسيار خودش را كم كم از تخت بالا كشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي
واقعي نگاه كند. به آرامي چشمانش را باز كرد ولي روبروي پنجره تنها يك ديوار سيماني بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد : چه بر سر مناظر فوق العاده اي كه مرد كنار پنجره براي او توصيف مي كردآمده است؟پرستار پاسخ داد : اوچگونه منظره اي را براي تو وصف كرده است در حالي كه خودش نابينا بود؟ او حتي اين دي وارسيماني را نيز نمي توانسته كه ببيند. شايد او تنها مي خواسته است كه تو را به زندگي اميدوار كند.موهبت عظيمي است كه بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين كه خودمان در زندگي رنج ها و سختي هايزيادي را تحمل مي كنيم . در ميان گذاشتن مشكلات زندگي با ديگرا ن شايد كمي از رنج ما بكاهد اما زماني كهشادي ها تقسيم شوند، اثري مضاعف را خواهد داشت.اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري كني ، چيزهايي را به خاطر بياور كه پول قادر به خريد آن هانيست.با پول مي تواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****
با پول مي تواني خانه اي مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****
با پول مي تواني كتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****
با پول مي تواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****
و با پول مي تواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز***
فراموش نكن: امروز و هر چيزي كه داري يك هديه و نعمت الهي است.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:45 توسط مهدي مولوي
|
روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد!در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزدو هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.آن شخص مهربان نفهميد كه محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شودو پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داري م . اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم، فلج مي شدي م ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:44 توسط مهدي مولوي
|
مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.سلام بابا ! يك سوال از شما بپرسم؟چه سوالي؟ .Ĥ - بله حتم- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سوالي ميكني؟- فقط ميخواهم بدانم.- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلارپسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟مرد عصباني شد و گفت : ....اگر دليلت براي پرسيدن اين س وال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خ ريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ دراشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هست ي . من هر روز سخت كار مي كنم و برايچنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالاتي كند؟بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده اس ت . شايدچيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته اس ت . به خصوص اينكه خيلي كم پي ش مي آمد پسرك از Ĥ واقعپدرش درخواست پول كند.مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.- خوابي پسرم ؟- نه پدر ، بيدارم.- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ا م . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كرد م .بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.پسر كوچولو نشس ت ‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچالهشده در آورد.مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ دا د: براي اينكه پولم كافي نبو د ‚ ولي من حالا 20 دلار دار م . آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرمتا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:42 توسط مهدي مولوي
|
پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست.پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد: "يك بستني ميوه اي چند است؟"پيشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت".پسربچه دستش را در جيبش فرو برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد:" يك بستني ساده چند است؟"در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: " 35 سنت".پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: "لطفا يك بستني ساده".پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت و رفت.وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت كرد.آنجا در كنار ظرف خالي بستني ، دو سكه پنج سنتي و پنچ سكه يك سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت !
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:42 توسط مهدي مولوي
|
شبی یک وکيل و یک پزشک در یک مهمانی دوستانه در حال گفتگو به یکدیگر بودند اما صحبت آنانبه دفعات توسط دیگر مهمانان به دفعات قطع می شد. دیگر م همانان با تشریح شرایط پزشکی خوداز پزشک نظر میخواستند.
پس از یک ساعت که پزشک بسيار خسته شده بود و عصبی به نظر می رسيد رو به وکيل کرد وزمانی که در دفتر کار خود نيستيد چه می کنيد تا دیگران را از پرسيدن پرسشهای حقوقی » : پرسيد«؟ باز دارید«. من پاسخ آنها را میدهم و سپس برایشان صورتحساب میفرستم » : وکيل پاسخ دادپزشک غافلگير شد ولی نظرش جلب شد و تصميم گرفت برای یک بار هم که شده این روش رابيازماید.روز بعد پزشک که در درون خود کمی احساس گناه می کرد نخستين صورتحساب را تنظيم کرد .زمانی که برای ارسال صورتحساب به د فتر پستی مراجعه کرد که صورتحساب را ارسال نماید با یکصورتحساب از طرف وکيل روبرو شد که مقدار حقالمشاوره شب مهمانی را برایش فرستاده بود.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:41 توسط مهدي مولوي
|
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعلي م فنون رزمي جودو به يك استادسپرده شد.پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد.استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي ي ك فن جودو را به او تعليمنداد.
بعد از 6 ماه خبررسيد ك ه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شو د .استاد به كودك ده ساله فقط يك ف نآموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روز آن تك فن كار كر د .سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست درميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك ف ن برنده شود و س ال بعد نيز در
مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفا ن را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخابگردد.وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي ا ش را پرسيد . استاد گف ت : "دليلپيروزي تو اين بود كه اولاً به ه م ان يك فن به خوب ي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راهشناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.
راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت
است."
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:41 توسط مهدي مولوي
|
در افسانه ها آمده است، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، روزي از نزديكي خانه بازرگاني رد شد در بازبود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال او غبطه خورد و گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است . و آرزو كرد كهمانند بازرگان باشد. در يك لحظه او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد.تا مدتها فكر مي كرد كه از همه قدرتمندتر است . تا اينكه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد او ديد كه همه مردم به حاكم احتراممي گذارند حتي بازرگانان نيز ناچارند به حاكم احترام بگذارند . مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم آن وقت از همهقويتر مي شدم.در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد، در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود مردم همه به او تعظيم مي كردند . احساسكرد كه نور خورشيد او را آزار مي دهد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است.او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد به زمين بتابد و آن را گرم كند . پس از مدتي ابريبزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است و آرزو كرد ابر باشد و تبديل به
ابري بزرگ شد.كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد . اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد . ولي وقتي بهنزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا صخره سنگي است و آرزوكرد كه سنگ باشد و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.همانطور كه با غرور ايستاده بود و به هيبت و شكوه خود مي نگريست، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد مي شودنگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:40 توسط مهدي مولوي
|
فرشته ايي پير، ماموريتي در زمين بر عهده داشت ، فرشته ايي جوان نيز با او همراه شد . آنها براي گذراندن شب ، در خانه يك خانوادهثروتمند فرود آمدند . رفتار خانواده نامناسب بود . آنها دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادن د، بلكه زيرزمين سرد خانه را دراختيار آنها گذاشتند.فرشته پير در ديوار زير زمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد . فرشته جوان كه از رفتار نامناسب صاحبان خانه خشمگين بود، از تعمير«. همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند »: آن ديوار شگفت زده شد ولي فرشته پير پاسخ دادشب بعد ، اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند . بعد از خوردن غذايي مختصر ، زن و مرد فقير ،رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند . صبح روز بعد ، فرشتگان ، زن و مرد فقير را گريان ديدند . گاو آنها كه شيرش تنهاوسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو » : فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد«. كمكشان كردي، اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميردوقتي در زيرز مين آن خانواده ثروتمند بوديم ، ديدم كه در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد . از آنجا كه آنان » : فرشته پير پاسخ دادبسيار حريص و بددل بودند ، شكاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي كردم . ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده«. بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادام. همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستندافسوس كه ما دير مي فهميم
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:39 توسط مهدي مولوي
|
من چه زندگي سختي كرد هام. هميشه سرگردان بوده ام. هيچ وقت كاشانه اي از » : روزي آهويي در كنار رودخانه ايي سرگردان بود و با خود م ي گفت«. خود نداشته ام. دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم و از اينجا بهتر كجا مي توانم نقطه اي را براي خانه پيدا كنم؟ در اينجا خانه اي خواهم ساختو پي كارش رفت.
زندگي من پر از تلخي و سختي گذشته است . بايد جايي گير بياورم و خانه اي بسازم و به آسودگي در آن » : يوزپلنگي هم بود كه روزي با خود گفت«. مسكن كنمكجا » : يوزپلنگ به دنبال زمين گشت و عاقبت از همان نقطه اي سر در آورد كه آ هو انتخابش كرده بود . وقتي آن نقطه زمين را ديد با خود گفت«. مي توانم زميني بهتر از اين پيدا كنم؟ اينجا خان هاي خواهم ساخت و در آن خواهم زيستاو هم رفت و البته در سر داشت كه به آنجا برگردد.روز بعد آهو برگشت و شروع به مقدمات خانه سازي كرد . خيلي دردسر داشت . اما بالاخره زمين را از بوته ها جارو كرد و درخت ها را از آنجا پاك نمودو صاف كرد و بعد رفت كه بازگردد.آه پيداست كه خداوند در »: روز ديگر يوزپلنگ به سراغ زمين آمد تا ساختمان خانه اش را شروع كند و ديد ز مين پاك و صاف شده است. با خود گفت«! اين كار با من سر همراهي دارد. چه بخت خوشيپس شروع كرد به كار مسطح كردن زمين خانه. بعد از آنكه كار زمين رو به راه شد، يوزپلنگ هم رفت.و بعد «. ديدي ! خداوند دارد در ساختمان سازي به من كمك مي كند. الهي شكر »: فرداي آن روز آهو آمد و ديد زمين آماده است . او هم با خود گفت
شروع كرد به ساختن ديوارهاي خانه و آخر وقت به جنگل بازگشت.
و تا شب بام خانه را ساخت و بعد برگشت به جنگل. «. اي خداي مهربان از تو متشكرم »: صبح روز بعد باز يوزپلنگ آمد ديد ديوارها تمام است. گفت
براي شكر گزاري از نعمت هاي خدا «. اي خداي رئوف از كم كهاي تو متشكرم »: باز وقتي كه آهو برگشت ديد بام خانه هم ساخته شده است . گفتدو اتاق در خانه ساخت. يكي براي عبادت و ديگري را براي زندگي و بعد داخل اتاق شد و خوابيد.همان شب يوزپلنگ براي سركشي به ساختما ن آمد . سراغ خانه رفت . در اتاق خالي دومي خوابيد و با خود انديشيد كه لابد اتاق ديگر جاي گاه فرشتهايي است كه او را در ساختمان سازي ياري كرده.«؟ اين تو بودي كه در ساختمان خانه مرا كمك مي كردي » : فردا صبح كه شد آهو و يوزپلنگ از خواب بيدار شدند. يوزپلنگ حيرت زده پرسيد«! بله. در حقيقت خود تو بودي كه در ساختمان اين خانه به من كمك دادي »: آهو با تعجب گفت«. بله. و حالا كه ما اين خانه را با هم ساخت هايم مي توانيم در آن با هم شريك شويم »: يوزپلنگ گفتآهو پذيرفت و آن دو با هم زندگي كردند و هر كدام در يك اتاق به سر بردند.
***و به جنگل رفت و آهو «. من مي خواهم بروم شكار و غذا بياورم . تو وسايل پختن آن را آماده كن . ديگ و آب و هيزم با تو » : يك روز يوزپلنگ گفتهم به دنبال وسائل پخت و پز روانه شد.يوزپلنگ در جنگل يك آهو شكار كرد و به خانه آورد . وقتي هم خانه اش (آهو) چشمش به شكار افتاد غمگين شد . يوزپلنگ شكار خود را پخت اما آهولب به آن نزد . يوزپلنگ شام خود را خورد و هر دو به رختخواب رفتند . اما آهو تمام شب در اين فكر بود كه با اين خوراك هاي يوزپلنگ چه بايدبكند؟ و از وحشت خوابش نم يبرد. تمام شب م يترسيد كه مبادا يوزپلنگ سراغ او هم بيايد و او را يك لقمه چرب كند.«. امروز تو ديگ آب و هيزم آماده كن تا من به شكار بروم »: صبح كه شد آهو به يوزپلنگ گفتبه جنگل رفت و به يك يوزپلنگ ديگر برخورد كه داشت چنگال هاي خودش را با پوست درخت تيز م يكرد. آهو به راه خود ادامه داد و رفت و رفت«. چه نشست هاي كه يوزپلنگي توي جنگل ايستاده و دارد پشت سر تو حر فهاي بدبد مي زند » : تا رسيد به يك مورچه خوار بزرگ. به او گفتمورچه خوار اين را كه شنيد خشمگين شد و به طرف جايي رفت كه يوزپلنگ ايستاده بود و آرام آرام روي زمين خزيد تا پشت سر او رسيد و او راگرفت و كُشت و پي كار خودش رفت.آهو نعش يوزپلنگ را گرفت و كشا ن كشان به خانه برد. ديگ و آب و آتش فراهم بود. وقتي چشم يوزپلنگ به آهو افتاد و ديد كه هم خانه اش چهتحفه اي از جنگل آورده اشتهايش به كلي كور شد. آهو به هر صورت غذا را پخت و آورد سر سفره. اما يوزپلنگ لب به آن نزد.
آن شب نه آهو و نه يوزپلنگ هيچ كدام خوابشان نبرد . يوزپلنگ مي ترسيد كه آهو به سراغش بيايد و او را بكشد و آهو مي ترسيد كه يوزپلنگ بازهوس گوشت آهو به سرش بزند . آنها هر دو ب ي سروصدا بيدار ماندند . ساعت ها گذشت تا دم دمه هاي صبح چرتشان برد . يوزپلنگ با و جود اضطرابيكه داشت چشمها يش كمي به هم آمد و آهو هم همين طور. و ناگهان چشم هاي آهو يك لحظه كاملاَ بسته شد و سرش به طرفي خم شد وشاخ هايش به ديوار خورد و صداي بلندي برخاست.اين صدا به گوش يوزپلنگ رسيد و وحشت زده چرتش پاره شد. او به اين انديشه كه آهو دنبال او آمده است فريادي زد.و هر دو حيوان برپا جستند و از خانه به «! ديدي بالاخره آمد سروقتم »: صداي فرياد يوزپلنگ هم به گوش آهو رسيد و از وحشت به لرزه افتاد و گفت
جنگل گريختند. يكي از اين طرف و ديگري از آن طرف.و از آن روز تا به حال، آهو و يوزپلنگ خانه اي ندارند.--------------پي نوشت: لطفا اعتراض نكنيد! مي دانم. اين قصه از دنياي آدمها نبود. آدميزاد عاقل است. چنين رفتاري در شأن او نيست
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:38 توسط مهدي مولوي
|
پادشاهي مي خواست وزيرش را انتخاب كند . چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند . آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت :در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني ك ه آن جدول را حل نكنيد »
.« نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد
پادشاه بيرون رفت و در را بست . سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند . اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آناعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود.آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است . او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد . پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت،در را هل داد، باز شد و بيرون رفت! آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفت..« كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته. من وزيرم را انتخاب كردم » : وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفتچه اتفاقي افتاد؟ او كه كاري نمي كرد، فقط در گوشه اي نشست ه بود. چگونه ممكن است او مسئله را حل كرده » : آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند«؟ باشدمسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ » : مرد به جاي پادشاه پاسخ دادلحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم . كاملأ ساكت شدم و به خ ودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر
انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد؟ و اگر وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟.« اگر سعي در حل مسئله ايي بكني كه آن مسئله وجود ندارد تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت و هرگز از آن بيرون نخواهي آمد
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:37 توسط مهدي مولوي
|
روزي از روزها، حضرت سليمان نبي در سراي خويش نشسته بود كه مردي سراسيمه از در درآمد . سلام كرد و بر دامن حضرت سليمان چنگ انداختكه به دادم برس. حضرت سليمان با تعجب به چهره آن مرد نگريست و ديد كه روي آن مرد از پريشان حالي زرد شده و از شدت ترس مي لرزد.حضرت سليمان از او پرسيد تو كيستي؟ چه بر سر تو آمده است كه چنين ترسان و لرزاني؟مرد به گريه در آمد و گفت كه در راه بودم، عزرائيل را ديدم و او نگاهي از غضب به من انداخت و من از ترس چون باد گريختم و به نزد تو آمدم تااز تو ياري بطلبم. از تو خواهشي دارم كه به باد فرمان دهي تا مرا به هندوستان ببرد!حضرت سليمان لحظه اي به فكر فرو رفت و فرمود: مي پذيرم، به باد مي گويم كه تو را در چشم به هم زدني به هندوستان برساند.آن روز گذشت و ديگر روز سليمان نبي حضرت عزرائيل را ديد و به او گفت : اين چه كاري است كه با بندگان خدا مي كني، چرا به آنها با خشم و
غضب مي نگري؟ ديروز مرد بيچاره اي را ترسانده اي و رويش زرد شده بود و مي لرزيد. به نزد من آمده و كمك مي طلبيد.عزرائيل گفت : دانستم كه كدام مرد را مي گويي . آري من ديروز او را در راه ديدم ولي از روي خشم و غضب به او نگاه نكردم، بلكه از روي تعجب اورا نگريستم.عزرائيل ادامه داد : تعجب من در اين بود كه از خداوند براي من فرمان رسيده بود تا كه جان آن مرد را در هندوستان بگيرم . در حالي كه او را اينجامي ديدم...
اين حكايت از مثنوي مولوي اقتباس شده است.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:37 توسط مهدي مولوي
|
قصاب با ديدن سگى كه به طرف مغازه اش نزديك مى شد حركتى كرد كه دورش كند اما كاغذى را در دهان سگ ديد. كاغذ را گرفت .10 دلار همراه كاغذ بود. قصاب كه تعجب كرده بود سوسيس و .« لطفا 12 سوسيس و يك ران گوشت بدين » روى كاغذ نوشته بودگوشت را در كيسه اى گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم كيسه را گرفت و رفت.قصاب كه كنجكاو شده بود و از طرفى وقت بستن مغازه بود تعطيل كرد و ب هدنبال سگ راه افتاد.سگ در خيابان حركت كرد تا به محل خط كشى رسيد. با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد. قصاب به دنبالش راهافتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهى به تابلو حركت اتوبوس ها كرد و ايستاد. قصاب متحير از حركت سگ منتظر ماند.اتوبوس آمد، سگ جلوى اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه كرد و به ايستگاه برگشت. صبر كرد تا اتوبوس بعدى آمد دوباره شماره آن رابررسي كرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالى كه دهانش از حيرت باز بود سوار شد.اتوبوس در حال حركت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بيرون را تماشا مي كرد. پس از چند خيابان سگ روى پنجه بلند شد و
زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ايستاد و سگ با كيسه پياده شد. قصاب هم به دنبالش.سگ در خيابان حركت كرد تا به خانه اى رسيد. گوشت را روى پله گذاشت و كمى عقب رفت و خودش را به در كوبيد. اين كار را بازم
تكرار كرد اما كسى در را باز نكرد.سگ به طرف محوطه باغ رفت و روى ديوارى باريك پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايينپريد و به پشت در برگشت.مردى در را باز كرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ كرد. قصاب با عجله به مرد نزديك شد و داد زد: چه كار مى كنى ديوانه؟ اين
سگ يك نابغه است. اين باهو شترين سگى هست كه من تا به حال ديده ام.مرد نگاهى به قصاب كرد و گقت: تو به اين ميگى باهوش؟ اين دومين بار تو اين هفته است كه اين احمق كليدش را فراموش م ىكنه!نتيجه اخلاقىاول اين كه مردم هرگز از چيزهايى كه دارند راضى نخواهند بود.
و دوم اين كه چيزى كه شما آن را بى ارزش مى دانيد به طور قطع براى كسانى ديگر ارزشمند و غنيمت است.
سوم اين كه بدانيم دنيا پر از اين تناقضات است.
پس سعى كنيم ارزش واقعى هر چيزى را درك كنيم و مهم تر اين كه قدر داشت ههايمان را بدانيم.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:36 توسط مهدي مولوي
|
- پدر بزرگ، درباره چه م ىنويسيد؟- درباره تو پسرم . اما مهم تر از آنچه مى نويسم، مدادى است كه در دست دارم و با آن مى نويسم. مى خواهم وقتى بزرگ شدى، مثل اين مداد بشوى .
پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چيز خاصى در آن نديد و گفت: اين هم مثل بقيه مدادهايى است كه ديده ام.پدر بزرگ گفت : بستگى دارد چطور به آن نگاه كنى . در اين مداد پنج صفت هست كه اگر تو هم به دست آورى براى تمام عمرت به آرامشمى رسى!صفت اول اين كه مى توانى كارهاى بزرگ و با ارزشى بكنى اما هرگز نبايد فراموش كنى كه دستى وجود دارد كه حركت تو را هدايت مى كند اسماين دست خداست. او هميشه بايد تو را در مسير اراد هاش حركت دهد.صفت دوم اين كه بايد گاهى از آنچه مى نويسى دست بكشى تا تراشيده شوى . اين باعث مى شود كمى رنج بكشى اما آخركار، نوكت تيزتز مى شود و
اثرى كه از خود بجا مى گذارى ظريف تر و تميزتر مى شود. پس بدان كه بايد رنج هايى را تحمل كنى چرا كه اين رنج ها باعث مى شوند موجود بهترىگردى.صفت سوم اين كه مداد اجازه م ى دهد براى پاك كردن يك اشتباه از پاك كن استفاده كنيم. تو هم بدان كه تصحيح يك كار خطا، كار بدى نيست .در واقع براى اين كه خودت را در مسير درست نگهدارى، ضرورت دارد.صفت چهارم اين است كه چوب يا شكل خارجى مداد مهم نيست ، زغالى كه داخل آن است اهميت دارد. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبراست.و سرانجام صفت پنجم مداد اين است كه هميشه اثرى از خود به جا مى گذارد. پس بدان هر كار در زندگيت مى كنى، ردى به جا م ى گذارد . پسسعى كن نسبت به هر كارى كه م ىكنى هشيار باشى و بدانى چه مى كنى.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:36 توسط مهدي مولوي
|